تبليغاتX
دیوانه







دیوانه

یادداشت های یک دیوانه ی شاعر

مي ترسم ازغرورم وصادق نمي شوم

صدبار به خود گفته ام عاشق نمي شوم

بعد از يك عمر عاشقي ودربه در شدن

بازيچه اي به دست خلايق نمي شوم

درياي عشق وحشي وموجش گرسنه است

درساحلش نشسته وقايق نمي شوم

بي خود ميان ثانيه هايم نشسته اي

حالا منم كه صرف دقايق نمي شوم

مي خواستم كه دردل آيينه حل شوم

درروبرو نشسته و لايق نمي شوم

درجستجوي حادثه از من گذر نكن

عمري است من اسير حقايق نمي شوم                         

 

 

در من اند يشه ي پيروز تهمتن جاريست

خون درياي جنوب است كه در من جاريست

سر سرسبز شمال  و نفس  تنگ  كوير

خون پاك شهدا در رگ ميهن جاريست

روزپاياني سال است وطن مي خندد

درسرم شوق به فردا نرسيدن جاريست

ازدماوند و سهند و سبلان  پرسيدم

دركجاي غزلم وزن ت تن تن جاريست

كه كسي خنده كنان گفت كه ايراني با ش

وبه پا خيز اگر در رگت آهن جاريست

حافظ وسعدي و فردوسي وخيام و رهي

همه گفتند كه عشق افت ناهن جاريست

روز ملي شدن صنعت ايراني هاست

همه جا جشن سرافرازي ميهن جاريست

 

 

مادري دست كودكش نان داد

كودك ازترس ابرو جان داد

مادرش بوي هرزگي مي داد

كودكش امتحان ايمان داد

 

من بودم و بازي سرانگشتانت

خون مي چكدازسفيدي دندانت

درفكر تو بودم و نمي دانستم

آينده ي من ريخته در فنجانت

 

يك شب همه چيز با دروقت كم شد

يكجا همه ي ثانيه ها يم غم شد

يك شب به اميدي كه تو بر ميگردي

يك عمر دلم مشتري ماتم شد

 

من عاشق آن نگاه زرد و سردم

در چشم شما خاطره اي گم كردم

يك لحظه مجال خوب ديدن بدهيد

دنبال غزلهاي خودم مي گردم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:12 توسط جواد نعمتی |

نمی خواستم بگم اما دلم از دستتون خونه

برای این همه لیلی کدوم دیوونه مجنونه

شنیدم حافظو دیدن که فال قهوه می گیره

درسته باورش سخته ولی فردا رو می بینه

می گن فردوسی این روزا یه فکر تازه ای داره

توی میدون نمیمونه همش تو کوچه بازاره

دلم خونه پُر از دردم توی رگهام ترافیکه

توی بیراهه افتادم چقد این جاده باریکه

دلت خوش بود کاشف بودی اما الکلیت کردن

توی گمرک دارن دنبال تندیس تو می گردن

دیگه نبضم ضعیفه بغضم انگاری ترک خورده

خیال کن تیر آرش توی بال شاپرک خورده

چه رسمی داره این دنیا خودش قبر منو کنده

داره دستامو می گیره بهزور چشمامو می بنده

تموم جاده ها خیسن ولی بارون نمی باره

دارن ابرا تو هم می رن زمین بدجوری تب داره

تو هرجور دوس داری فکر کن داره دنیا عوض می شه

دیگه دست خدا رو شد بهشت نزدیک تجریشه

یه عمره اینو می دونم نمیشه دل به دریا زد

میشه وقتی که طوفان شد بدون معطلی جا زد

چه دنیایی شده حتی زبون مادری تلخه

یه قانونه همیشه اون قراری آخری تلخه

دیگه روزا بهم خوردن زمین دور تو می گرده

سرم داغه تنم سرده میگن قرصا اثر کرده

دارم هذیون می گم هر وقت تونستی اخماتو وا کن

اگه من شعرمو خوندم فقط پاشو تو امضا کن


                                                                        - جواد نعمتی

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:26 توسط جواد نعمتی |

کسی حرفامو می فهمه که دردش مشترک باشه  

دلش گیر و چشاش خون و امیدش قاصدک باشه

بذار بهتر بگم باید یه جور دیگه ای باشی

اگه صدبار زمین خوردی بدون معطلی پاشی

دیگه عاشق کشی سنت شده قانونشم اخمه

درست دقت کنی حتی گل رو پیرهنت زخمه

به چیت داری می نازی دستتو خوندم

نپرس این لقمه رو دور سرم چن بار پیچوندم

من از چشمات نمی ترسم ولی می لرزه اندامم

برو دست از سرم بردار الان چن ساله بیدارم

سلامم کردی و رفتی جوابت روزبونم موند

تو هر سازی زدی دنیا منو با ساز تو رقصوند

با دستات چشمامو بستی ولی نشناختمت اینبار

نمیدونی چقد با سر زدم تو سینه ی دیوار

دیگه شمشیرو از رو بستمو آماده ی جنگم

تو هر فنی داری رو کن با هر جنگی هماهنگم

کسی حرفامو می فهمه که دردش مشترک باشه  

دلش گیر و چشاش خون و امیدش قاصدک باشه

                                                                          - جواد نعمتی

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:11 توسط جواد نعمتی |

رباعی

خیابان شاهد عشق من و توست

هزاران نامه و یک صندوق پست

ولی اشکی که از چشم تو بارید

تمام آرزوهای مرا شست…

 

                                             

تقدیر نبوده زندگی شاد شود

یا اینکه خرابه ی دل آباد شود

از رفتن هر مسافری دم نزنید

بیچاره کسی که عاشق باد شود

 

 

دیشب که دوباره وقت بی خوابی بود

انگار خدا دچار بی تابی بود

یک مصرع تازه در سرم می چرخید

بیچاره کجا چشم خدا آبی بود

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:24 توسط جواد نعمتی |

سپید 1

برف که می بارد

هوس می کنم

گوله برفی باشم

                          در دست تو

به هرکجا که دوست داری

پرتابم کنی

 

بیفتم وسط حرف های پوست کنده

و از شرم گفتن کلمه ای

                                   آب شوم…

 

                                                          زمستان 87

                                                          وقتی برف می بارید

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:20 توسط جواد نعمتی |

نشسته ام تک و تنها تو را نمی خواهم

دوای دردمی اما تو را نمی خواهم

نفس نمی کشم و رو به قبله می خوابم

نیا برای تماشا تو را نمی خواهم

در آتشی که به پا کرده ای نمی سوزم

سیاوشم که سراپا تو را نمی خواهم

تو کعبه هستی و من دور آخرم، حالا

که من رسیده ام اینجا تو را نمی خواهم

دلم به شعبده خوش بود و اژدها بودی

عصای وحشی موسی تو را نمی خواهم

اگر عزیز تو باشم نه یوسف مصری

قسم به جان زلیخا تو را نمی خواهم

خدا نکرده مبادا دوباره برگردی

خدا نکرده مبادا...

                         تو را نمی خواهم

 

                                                             ۱۵ روز مانده تا عید

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:14 توسط جواد نعمتی |

شوق دویدن باشد اما پا نباشد

یا ناخدا باشی ولی دریا نباشد

در زیر باران چتر خود را بسته باشی

اما کسی مثل خودت آنجا نباشد

یک کوچه را صدبار پایین رفته باشی

اما سرت یکبار هم بالا نباشد

شب ها درون خواب هزیان گفته باشی

در خواب هایت رنگی از رویا نباشد

آیا شده با گریه های خود برقصی

اما کسی در بند این معنا نباشد

آیا شده وقتی کسی را دوست داری

در روبرویت باشد و تنها نباشد

بالا بیاور؛ آستین توبه ات را

حتی اگر آمرزشی زیبا نباشد

شاید تو از این ماجرا چیزی نفهمی

شاید شبیه من در این دنیا نباشد

                                                                         27/12/87

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:5 توسط جواد نعمتی |

غزل 1

خوشحالم از اینکه برف می بارد و من، در داخل یک اتاق گرمم آری

پشت سرهم چایی و سیگار و غزل، خرسندم از این مثلث تکراری

باور بکنی یا نکنی میدانم، مهتاب نگاهت شده آلوده به من

برف آمد و در سکوت این برکه نشست، دیوانه چرا هوای رفتن داری

تقدیر تو این است که با من باشی، در داخل عکس روی دیوار اتاق

چشمان تو گرمای اتاقم شده است، بی منت این بخاری دیواری

هر چند که نبض غزلم می بارد، هرچند که سیگار لبم خاموش است

با این که به رفتن تو عادت دارم، می ترسم از این ماضی استمراری

حتی اگر از نبودنت دلگیرم، هر لحظه بهانه ی تو را میگیرم

حتی اگر از برف خوشم می آمد، می خندم اگر چه از سر ناچاری

خوشحالم از این که برف میبارد و من، در داخل یک اتاق گرمم آری

در فکر مثلث جدیدی هستم، من تو و همین حقیقت اجباری

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:24 توسط جواد نعمتی |

افتتاحیه...

سلام به همه

من جواد نعمتی هستم. خوش به حال آنهایی که من رو نمی شناسند. اگر دوست داشته باشید بدم نمی آد هر از چند گاهی رد پای قشنگتون رو تو وبلاگم ببینم.

زیاده عرضی نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:24 توسط جواد نعمتی |